#دلنوشته#

غروب

…..غروب بود و من
بودم و قدم زنان بر روی ساحل شنی دریا ، و آسمانی به رنگ آتش و صدای همهمه ِ آدمها …‌
یکی شنا میکرد ، یکی عکاسی میکرد، یکی بر روی ساحل نقاشی میکرد ….
و من چقدر عمیق داشتم به اینهمه زیبایی نگاه میکردم و آسمان و دریا و زمین را بهم ربط میدادم و آنقدر در افکارم غرق شده بودم که به اندازه یک کتاب ، جملات را در وجودم نوشتم و چاپ کردم …
و بی انصافی بود اگر قلمِ نگارشم را بدست نمی گرفتم
زیرا آن لحظه برایم یک کلاس درس بود و من باید از حرفای استادم تجربیات بسیار می اموختم.
آموختم باید مثل دریا باشم،
.گاهی آرام و بی صدا غروب -عمه ملانی
گاهی ناآرام و متلاطم
،گاهی خشمگین وسرسخت
گاهی پرباشم از در و گوهر
-گاهی غرق کنم ناسپاسی ها را.
اموختم برای هر طلوعِ زیبا که در من رخ می دهد ،غروبی هم فرا خواهد رسید و شاید غروبش زیباتر از طلوع باشد.
آموختم همیشه مهربان بودن ،خوب نیست زیرا صیادان به دریای دلت، دام می اندازند و اصالت و امنیت ترا غارت می کنند.
اموختم گاهی باید نامهربان باشی و پرقدرت، تا از تو حساب ببرند و به حریمت نزدیک نشوند.
آموختم هوای دلت ،گاهی آفتابیست و گاهی ابریست و گاهی بارانی
گاهی طوفانی
گاهی شبهایت ستاره باران و گاهی پر از رعد و برق
گاهی خسوف هست و گاه کسوف.
گاهی از طلوعِ آفتابت عکس میگیرند و گاهی برای غروبش کف می زنند …
و آموختم اینهمه هیاهو ، پدیده ایست طبیعی و باید مدام به خودم بگویم :
ای آدم بفهم، بفهم برای زیبا بودن و دریا بودن باید دل و جانت دریایی باشد که اگر روزی گل آلود و طوفانی شدی مهم ذاتِ دریایی توست ، وآسمانی آبی و آبهای زلالی که تمام زیبایی ها رو در تو توصیف خواهد کرد.
🌹سپاس مهربان خدا را بابت خلق این قشنگی ها🌹

*فرح خوشنشین*

۱۴۰۱/۶/۱۶

دل نوشته, عمه ملانی, غروب, فرح خوشنشین, ملانی
نوشتهٔ پیشین
خانم دکتر سادات سید باقر مداح
نوشتهٔ بعدی
هوش مصنوعی: انقلابی در قرن حاضر

پست های مرتبط

0 0 رای ها
Article Rating
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 Comments
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x