از شب یلدا تا کلاه سبز؛ تولد یک قهرمان
در بلندترین شب سال، زمانی که طبیعت در آغاز زمستان به خواب میرود، در روستایی کوچک و دورافتاده به نام چولک، در دل شهرستان نهاوند، کودکی چشم به جهان گشود که قرار بود سالها بعد، با نام و نشان تکاوریاش، در دل تاریخ ایران جاودانه شود.
آن شب یلدای سال ۱۳۳۹، آغاز زندگی نادر گودرزی بود؛ فرزندی از سرزمین همدان، از پدری کشاورز و مادری خانهدار که هر دو، با تمام وجود، برای زندگی ساده اما شریف خود میجنگیدند.
پدر، در سختیهای طاقتفرسای زمین، خم به ابرو نمیآورد و شبها از شدت خستگی خوابش نمیبرد؛ اما در چشمان نادر، تصویری از استقامت، سکوت و بزرگی نقش میبست.
مادری که خانه را با محبتش گرم میکرد، و خواهرانی که دست در دست مادر، ستون خانه بودند.
در روستایی که نه پزشک داشت و نه درمانگاه، حتی برای یک سرماخوردگی ساده باید کیلومترها راه میرفتند. نادر و برادرانش احمد و صادق برادر بزرگتر و همت برادر کوچکتر از همان کودکی شانهبهشانه پدر، در کار کشاورزی شریک بودند، اما هیچگاه لب به شکایت نگشودند؛ تنها با دلی پر از مهر و نگاهی مشتاق، در تاریکی شبها کنار سفره ساده خانه، به قصههای پدر گوش میدادند… خانهای کوچک ، اما سرشار از مهر.
مسیر سخت، روحی بزرگ میسازد
نادر در هفتسالگی پا به مدرسه گذاشت و با هوش، ادب و تلاش خود، دل معلمها را بهسرعت ربود. پدر با دیدن ذوق نادر، اجازه میداد گاهبهگاه از کار رها شود تا مشقش را بنویسد. دوره ابتدایی با تمام مشقت و کمبودها گذشت، اما مسیر تحصیل در مقطع راهنمایی، سختتر از پیش شد؛ چرا که مدرسه تا خانه ۱۰ کیلومتر فاصله داشت و هر روز، نادر و دوستش این راه را پیاده طی میکردند؛ با گامهایی استوار و قلبی پر از امید.
زمستانهای سرد نهاوند، از پا نمیانداختشان؛ گاه مجبور میشدند خانهای در نزدیکی مدرسه اجاره کنند تا مسیر طاقتفرسا را کوتاه کنند. نادر دلش میخواست درس بخواند، اما تنگنای زندگی، او را در دوراهی انتخاب قرار داده بود: علم یا نان؟
جرقهای از شوق، شانههایی از فولاد
یک روز، در مسیر بازگشت از مدرسه، نادر مردی از محله خودشان به نام ولی را با لباس سبز تکاوری دید… و در همان لحظه، آتشی در دلش روشن شد؛ برق آن لباس، تجسمی شد از آرزوهای نادری که در دلش سالها پرورانده بود. تصمیم نهایی را گرفت:
میخواهم تکاور شوم.
با همان عزم همیشگی، به تهران رفت و در منطقه استخدام نیروی دریایی، در خیابان شهید سپهبد قرنی (فیشرآباد) قدم گذاشت. در آنجا، آقای ولی با چهرهای جدی گفت:
“اگر نتوانی از پس دورهها بر بیایی، این شکست، افت سنگینی برای خانوادهات خواهد بود. فرار خوب نیست… میمانی در ذهن مردم، نه به عنوان یک مبارز، بلکه به عنوان کسی که کم آورد.”
این کلمات، مثل چکش، بر ذهن نادر کوبیده شد و تا پایان دوره آموزشی، در جانش حک شد.


